Hacked by M4trx
![]()
شعر جدیدم
آدم برفی
....
عرق شرم پیش آغوش گرمت
از خجالت آب میشود آدم برفی
دلخوشی من تو از برم میری ؟
شادی اش خراب میشود آدم برفی
میروی آب میشود میمیرد
عکس توی قاب میشود آدم برفی
.....
برای خواندن شعر کامل کلیک کنید آدم برفی
خوشحال میشم نظرات شما عزیزان را بدونم
متشکر
دوستدار شما
مهدی
امتحان فیزیک تا صفحه چند کتابه؟
همین دیگه،مرسی.همه موفق باشن.![]()
خوابــگاه دختران (شـب امتحان)
سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)
شبنم:ِ وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟
لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم… گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟
لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم!
می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور… (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!
شبنم: عزیزم… دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 – 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.
لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!
(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد.
اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!
فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد… نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!
شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر. (و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)
خوابــگاه پســران (شـب امتحان)
سکــانـس دوم: (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان،
«میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)
میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.
مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!
میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!
در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!
رضــا:استقلال همین الان دومیشم خورد!!!
مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه….. .!!! پرسپولیس قهرمان میشه خدا می دونه که حقشه…………… و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.........
با توجه به کدورت های موجود میان دو دست عزیزم،خواهش دارم دوستی هاتونو از دست ندین.چمون شده؟
هنوز هیچی نشده باهم دعوا می کنیم؟ناسلامتی حداقل۴سال و یا تمام عمر قراره رفاقت کنیم .رفاقت یعنی به خاطر همدیگه کوتاه بیاییم نه اینکه با تعارف های لوطی ای و اس ام اس بیخودی قربون صدقه همدیگه بریم.
(ریش درست وحسابی هم که ندارم گرو بذارم)شما رو به این صورت ۶تیغ بیخیال شید.![]()
اگه کسی با من مشکل شخصی داره مستقیما بیاد پیش خودم و مثل ترسو ها از پشت دیوار چین جبهه گیری نکنه.
لطفا یک طرفه هم به قاضی نرید .
واقعا متاسفم که تو جمعمون همچین آدمایی پیدا میشه.
فال گرفتم فکر میکنین چی در اومده ؟
"" کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد / یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد ""
"" کمی عصبی هستی به همین دلیل نمی توانی به درستی تصمیم بگیری سعی کن به اعصابت مسلط باشی تا کارها را به درستی انجام دهی ! ""
آخه چرا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمایشگاه
انگار حباب را تماشا کردیم
یا رقص سراب را تماشا کردیم
در پرده نه طرحی و نه تصویری بود
تنها خود قاب را تماشا کردیم
مرحوم قیصر امین پور
شاید بلند به نظر بیاید اما
خیلی خیلی کوتاه است
سلام
این قسمتی از یک شعر من
البته قسمت پایانی آن
فقط من در ابتدای شعر بیان میکنم که در پایین پای سپیدار هایم و پرستوی من در بالا ی آسمان هاست و دست من به او نمیرسد . . . .
سپیداردر این شعر یعنی غیر . . .
و من نا امیدانه به خوش بودن پرستو با سپیدارها دل خوشم . . .
=================================
...
الا قامت سر بلند سپیدار
تو و آسمان پرستو
تو و این نوازش . . .
تو و لحظه ها هم زبان پرستو
تو و خنده ها بر لبان پرستو
من و سر به زیری
من و گوشه گیری
من و خون دلهای بسیار
من و گریه از بابت یار
پرستو
تو و چشم اغیار . . .؟
پرستو منم
من
من دل شکسته
پرستوی بر بام خاطر نشسته
پرستو که حتی نکردی نگاهی
به من
این غمین زمین خورده در این سیاهی . . .
پرستو که هستی ز باد بهاران خبردار . . .
تو آیا خبر داری از من
خزانی
چشم در راه زمستان
ز باران چشمم خبر داری ای با خبر از هوای بهاران
ازین لحظه هایی که بر من گذشته
ازین دیده ها خون فشانان
پرستو
تو و من . . .
نه خیال است . . .
...
غزال منی تو
خیال منی تو
تو آری همین تو
خیالی
خیالی
چرا ای خیالم . . . ؟
چرا ای خیالم . . . ؟
...
و رفتی و حتی نپرسیدی از من تو حالی
پرستوی خاطر
پرستوی پندار . . .
تو مال بهاری
نه چون من خزانی . . .
...
پرستو که حتی ندادی سلامی . . .
تو از پیش من میروی و تو حتی . . .
ندادی به ما اذن یک لحظه دیدار . . .
من اینک نشینم در این انتظار پر از هیچ . . .
و من تا ابد انتظار بهاری که آید
در آن نغمه خوانی برایم
به پایین پای سپیدار
و تو از برایم امیدی دهی از بهاری
به دور از دوچشمان اغیار
نه
این خیال است . . .
...
و تو میروی ...
و من مینشنم غمین و کنم از برایت دعاهای بسیار . . .
و من تا ابد زیر لب این بخوانم به تکرار :
پرستوی خاطر پرستوی پندار . . .
تو میری ز پیشم ؟
خدایت نگهدار . . .
=============================
دوستدار همه شما عزیزان
محمد مهدی اسکندری (شاهد)
دیگر من مانده ام و شب ...
این دو تنهای همیشگی .
" شب " گویی قصد حرکت ندارد و همچنان تنها و مطلق مانده است و مرا نظاره میکند در حالی که سرگردان چشم میگردانم تا صدای مبهمی از وجودم را بیابم که بی قرار مرا میخواند .
از جایی در همین نزدیکی ها ، آنجا که چشم را توان بال گشودن هست ، نوری مبهم زبانه میکشد . نوری زیبا و خیره کننده . در میان این تلالو چهره ای زیبای " مهتاب " نمایان شد و " چشمان لرزان شب " را خیره به خود واداشت .
و من نیز خیره به شب که چرا اینچنین مبهوت به مهتاب مینگرد . مگر نه رسم عاشقیست که جز معشوق در چشمان عاشق هویدا نباشد ؟
مگر نه ، تنها معشوق است که در اقیانوس افکار عاشق غوطه می خورد ؟
پس این چه لحظه ایست که اینگونه بر دل روزگار لرزه انداخته است ؟
من از طرفی به دنبال " آن " گمشده ی خود میگردم و از طرفی چشم در عکس مهتاب در چشم شب دوخته ام و سعی در گریز بر روزنه های دل شب دارم.
گویی لحظه ای صدایی را شنیدم ، نمیدانم ، از دخمه های شب بود و من در پی آنم تا او را بیابم چه او مرا میخواند که او گمشده ام است ...
و اکنون در طرفی "شب " و " مهتاب " و در سویی در روزنه ای در دل شب این "من" هستم که بی قرار دخمه ها را یک یک سر میکشم تا " او " را بیابم ...
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته
ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام

دل بسته به سکه های قلک بودیم دنبال بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگ تر شدن خوب نبود ای کاش تمام عمر کودک بودیم
منبع: همان
گزارش تصویری از یکی از زیباترین شهرهای ایران ![]()
دور نمایی از شب های دیدنی شهر LA !

استخر مصنوعی LA !

انعکاس زیبای نور در استخر مصنوعی ( شب های زیبای LA ) !

بقیه تصاویر در ادامه مطلب ... ![]()
دختر=پول×زمان
تو این زمونه ارزش پول وزمان یکیه:
پول=زمان
با توجه به معادلات ۱و۲ داریم:
دختر=(پول)۲
پول هم حلال مشکلاته پس:
پول=(مشکلات)۲/۱
پس :
دختر=مشکلات

1) Study = Don't fail
2) Don't study = Fail
1 + 2
Study + Don't study = Don't fail + Fail
Study (1+dont) = Fail (1+don’t)
Study = Fail
So...don't study ![]()
![]()
![]()
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
امیال پاک و ساده و انسانی را به ورطه ی زوال کشاندست...
(فروغ فرخزاد)
...........................
برگرفته از آرشیو وبلاگ: http://bibaalparidan.blogfa.com
"من" او را آشنا نمی یابم
نمی دانم چرا اینگونه خود را به من میزند تا لحظه ای به سوی او رود ؟
من سعی در نقاشی غروب در چشم هایم دارم و او اینگونه چشمانم را آشفته کرده است اما ...
گویی اشتباه میبینم ...
من به او نمی نگرم . چون چشم به سویش می گردانم این "خودش" نیست که میبینم ، گویی روحش را میبینم که زبانه می کشد تا لحظه ای " من " را دریابد ... نه ... لحظه ای روح من را دریابد چرا که او نیز روحم را آشفته در دیدار خود یافته است .
خاطراتی مبهم در یادش نقش می بندد اما از کجا ؟ به راستی نمی دانم ، خیالم هم یارای رسیدن به این مفهوم را ندارد.
آتشی در درونم زبانه میکشد که مجال را از عقلم ربوده است و من تنها در شگفت مانده ام ...
احساسی غریب چشمانم را به چشم هایش می دوزد .
دیگر کلمات ناتوانند ، خورشید ، شب ، غروب ، من ، او ، دو آشنا ...
آری ... " ارزش ماورایی هر کس به اندازه ی حرف هاییست که برای نگفتن دارد "
هرگز روزگار چنین لحظه ای را به خود ندیده است گویی از شگفتی این لحظه به خود می لرزد .
و من همچنان در پی یافتن خاطره ای مبهم در انبار ذهنم هستم اما چون نگریستن به غباری بی سوار است ...
من همچنان به " او " مینگرم و خورشید آخرین نگاهش را بر دامن شب انداخت و رفت و اکنون این شب است که سنگینی خود را بار دیگر بر دوش من نهاد.
اما حسی سنگین تر از شب در من رخنه کرده است ...
و اینک " من " ، " شب " و " او " ...
( میخوام از دوستان خواهش کنم اگه کمی وقت دارین این 5 پست رو با هم بخونین و بگین واقعا به نظرتون این متن چه چیزی رو دنبال میکنه )
نمیدونم شاید واقعا این برخورد بین احساسات مهدی و نوشته های من یه جور تصادف باشه ولی دوستان من معتقدم که تو این دنیا :
هیچ چیز تصادفی نیست !
البته قسمتی از شعر با تغییرات فراوان ! ! !
امید وارم غمهای من کسی را ناراحت نکند
==========================
من از تمام شعر های خویش می رنجم
من از تمام حدیث های خویش نالانم
و من نمیدانم
که چرا . . .
این من خسته . . .
به پشت شعرهای عاشقانه
و پشت این دل بی پناه پنهانم ؟
و چرا بلند من نمی گریم ؟
و چرا من همیشه خندانم . . .؟
...
...
و من دگر هیچ نمیدانم
و من دگر ترانه نمی خوانم
نه شعر بی شعور خودم را نه شور حافظ را . . .
...
...
و من هیچ نمی دانم
که چرا صدای گریه من را کسی نمی فهمد ؟
چرا کسی به دلِ خسته دل نمی بندد ؟
و چرا شعر من . . .
حدیث من . . .
به من نمی خندد ؟
...
...
من از تمام حدیث های خویش غمگینم . . .
===============================
شاد باشید که من خیلی غمگینم . . .
محمد مهدی اسکندری (شاهد)
خورشید ناله می کند گویی هنوز غبار شکوه بر چهره اش نمایان است ...
شب کم کم به عالم نزدیک می شود . او نیز فقط در انتظار خورشید است و تنها عکس اوست که در دل شب جا کرده است !
اما شب در دل خود بتی دارد . شاید او اصلا انتظار خورشید را نمی کشد ... آری شاید او تنها به ماه دل بسته است ؟
نمی دانم ولی اگر چنین بود پس چرا شب چنگ می اندازد تا لحظه ای دست در زلف خورشید گره زند ؟
چرا خود را به زوال می سپارد ؟
...
چه لحظه ی نابیست آنجا که خورشید در خون می نشیند و شب چنگ می اندازد اما جز "تاریکی" نصیبش نمی شود.
و چه دردناک است این لحظه را تماشا کردن و به راستی " چرا غروب غمگین است ؟"
مگر نه در غروب این دو عاشق لحظه ای به هم میرسند ؟
و باز این من هستم که در انبوه این "من ها" تنها به " غروب " می نگرم ...
صدایی درونم را لرزاند ، نمی دانم گویی او در پی روزنه ایست تا من را بشکافد و با خورشید به پرواز در آید
آری او نیز هوس خانه را کرده است .
اما ... دیگر این لرزش ، تکاپوی همیشگی نیست !
کمی آن طرف تر ، آری گویی آشنایی را یافته است اما ...
به بهانه روز دانشجو تصمیم گرفتیم یه معرفی از این روز داشته باشیم بعد اون هم دانشجویان را توصیف کنیم. اگه نظر خاصی داشتید لطفا ما رو بی بهره نذارید.
اسم دانشجو که به گوش می خورد یک موجودی توی ذهن مجسم می شود که علم، نقد و شعور و فکر از توی گوش و چشم هایش دارد فوران می کند، موجودی که روی پایش بند نمی شود و پر از انرژی و شور است. کسی که سکوت وسکون برایش معنی ندارد و توی کله اش کلی فکر های عجیب و غریب و البته ناب وجود دارد. موجودی که شبیه آدم های دیگر نیست برای همین هم خیلی ها دوست دارند به روزی برسند که نامشان دانشجو شود و خیلی ها خیلی از سال های عمرشان را می گذارند تا پسوند دانشجو بگیرند! نگاه به دانشجو جماعت هم با نگاه های دیگر فرق دارد، همه به چشم موجودی به آنها نگاه می کنندکه خیلی چیز سرش می شود، کلی هم حالی اش است و شاید همین انتظار کار را سخت می کند چون همه انتظار دارند دانشجو با همان علم و شعور و فهم فکر کند، نقد کند، تصمیم بگیرد و عمل کند و … و این انتظار و توقع ریشه تاریخی دارد چون سال هاست که توی برگه های تقویم روزی به نام همین موجود ثبت شده است یعنی روزی به نام دانشجو! روزی که برخواسته از یک اتفاق و شاید هم یک جریان بزرگ در عالم دانشجویی بود. اتفاقی که ۵۶ سال پیش یعنی ۱۶ آذر ۱۳۳۲ توی دانشگاه تهران رقم خورد و نگاه به دانشجو و دانشگاه را از یک محصل ساده و یک مدرسه معمولی برای تحصیل فراتر برد. توی آن بند و بساط کودتای ۱۳۳۲ که حکومت توانسته بود به کمک عوامل آمریکایی دولت مصدق را برکنار کند، ورود یک مقام آمریکایی یعنی جناب نیکسون بهانه خوبی برای اعتراضات و جنبش بزرگ دانشجویان علیه دخالت آمریکا، استبداد حکومت و حضور در عرصه سیاسی کشور بود که نتیجه این ایستادگی و مقاومت شهادت سه نفر از دانشجویان دانشگاه تهران شد و حالا روزی که نه فقط به خاطر شهادت بلکه به خاطر اهداف و آرمان های دانشجویانی که جنبش بزرگ دانشجویی را ایجاد کردند به نام دانشجو ثبت شد. روزی که به دانشجو کلی معنی و مفهوم می دهد.
.

.
اما در اوصاف دانشجویان …
اولش همه مان سرو ته یک کرباسیم یعنی همه درس می خوانیم که برویم دانشگاه تا بعد دانشجو شویم که هم ادامه تحصیل داده باشیم هم یک پزی به در و همسایه و بعد هم مدرکی که بتواند دستمان را یک جایی بند کند! اما همین که وارد دانشگاه می شویم دیگر موضوع فرق می کند یعنی دانشجو با دانشجو فرق می کند، همان طور که میوه با میوه فرق دارد! آن وقت دلیل نمی شود که چون نام همه ما دانشجو است و همه در دانشگاه درس می خوانیم شبیه هم فکر کنیم یا مثل هم عمل کنیم یا هدف های یکسانی داشته باشیم، برای همین دانشجوها هم انواعی دارند. انواع مختلف که هر نوعشان ویژگی ها و خصوصیات و اهداف متفاوتی با هم دارند و اگر یک میکروفون جلویشان بگذاریم و درباره خودشان و عالم دانشجویی شان و اهداف و آرمان هایشان و حتی رسالتشان سوال کنیم با کلی جواب های مختلف رو به رو می شویم. اما همه این انواع مختلف را می توان توی ۳ دسته جمعـشان کرد، ۳ دسته دانشجویی که اگر سرتان را بچرخانید حتما توی دانشگاه به آن بر می خورید یا اصلا خودتان جزو یکی از این سه دسته هستید :
« فقط به عشق تحصیل »
همان هایی که جزوه هایشان جان می دهد برای امتحانات آخر ترم، همان هایی که گاهی توضیحاتشان از استاد هم پربارتر و بهتر است، همان هایی که تنها کتاب می بینند و دیگر هیچ! و در تمام طول تحصیل سرشان که نه، همه وجودشان در درس است و اگر بمب هم در دانشگاه بترکانند این ها خم به ابرو نمی آورند و سر ساعت توی کلاس حاضر می شوند! برای این جور دانشجوها اینکه در کشور چه می گذرد؟ دنیا دست کی هست و چه کسی دارد بر جهان حکومت می کند همان قدر ارزش دارد که پفک نمکی دارد !!
طی کردن مدارج علمی و شرکت در سمینارهای تخصصی بدون توجه به اتفاقات و رویدادهای اطراف هدف اصلی این دانشجوهاست و در بی توجهی به جامعه به قول معروف دست کمی از سیب زمینی ندارند !
« فقط به عشق فعالیت »
تمام هم و غمشان می شود برگزاری فلان همایش یا فلان اردو یا دعوت از فلان استاد کشوری برای برگزاری جلسات فرهنگی ! این دانشجویان آن قدر توی کارهای غیر درسی غرق می شوند که یادشان می رود آمده اند کمی دانش هم کسب کنند و در عوض گروه بالا خدا نکند توی جامعه اتفاقی بیفتد فردایش این جور دانشجوها یا تجمع می کنند یا بیانیه صادر می کنند یا بهانه ای می شود برای هزاران جلسه شبانه روزی دیگر! آخر ترم هم مشروط شدنشان روی شاخش است، اگر هم نشوند و خیلی همت کنند چند درس را با نمره ناپلئونی قبول می شوند تا حفظ آبرو کرده باشند! این دسته یادشان رفته است که توی سنگر علم و دانش هستند.
نکته انحرافی : البته حالت بینابینی دو دسته بالا هم در دانشگاه ها یافت می شود.
« فقط به عشق هیچی »
این گروه که فکر می کنیم وضع شان از بقیه وخیم تر است دیگر آخر دانشجویی هستند چون نه درس درست و حسابی می خوانند نه کارهای غیر درسی انجام می دهند (البته خوب می خوابند!) دانشجویان خاکستری بی تفاوت هستند و از ۷ دولت که نه از ۷۰ دولت آزادند.
این ها نه سمینار و علم سرشان می شود، نه کارهای فرهنگی و سیاسی و فقط می آیند دانشگاه و بر می گردند مثل آدم آهنی کوک شده ! نه دغدغه کسب مدارج علمی را دارند نه دغدغه ایجاد یک تحول فکری و اجتماعی را ! ما مانده ایم اینها به چه امیدی زنده اند و اصلا توی دانشگاه چه کار می کنند !!
راستی ۱۶ آذر ما رو یاد روز های کنکور و ثبت نام اون میندازه. ان شاا… که کنکوری ها هم موفق باشن.
تنها کلمه ایست که هرگاه به آن می نگرم لرزشی در درونم احساس می کنم ...
آن قدر سنگین است که حروف از نوشتنش سر باز میزنند و زبان در بیانش لحظه ای مکث میکند و خاموش می شود
آری اینک خورشید در انتظار است . او لحظه ای ناب را به تمامی این شکوه پست فروخت و گردش روزگار را بار دیگر به بازی خود گرفت و از خود فرار کرد.
اینک این من هستم که در انبوه این "خودها" تنها به خورشید می نگرم . او را میبینم که با لبخندی تلخ اما زیبا در انتظار نشسته است و کبوترهای چشمانش را به سوی " آن جا " پرواز می دهد و شب را جستجو می کند.
خورشید کم کم با شنیدن صدای شب سرخ می شود و چشم میگرداند تا اول کس باشد که او را می یابد .
چون من که چشم می گردانم تا اول کس باشم که این غم نامه ی بزرگ روزگار را از لای غبار چشمانم لحظه ای بنگرم.
واینک آن لحظه ی بزرگ فرا میرسد .
غروب ...
همان طور که میدانید محرم نزدیک است
و من این روزها دیگر حدیث عاشقی نمیگویم
که حرف دیگری باید . . .
این روزها وبلاگ بوی گرفته امید وارم سری بزنید
اما بنا به توصیه دوستم رامین مطالب را عینا اینجا هم مینویسم باشد که راضی با شید
امید وارم خانم رنجبر وبلاگ رو حداقل برای چند روز ساکت نگهدارند
حتما و حتما قبل از خواندن اولین پست عاشورایی من مطالب قبلی من رو در باره عاشورا در وبلاگ خودم بخونید
حداقل این مطلب رو ( کلیک کنید) : عزاداری
این هم اولین مطلب من
خوشحال میشوم نظر بدهید
لطفا به ادامه مطلب بروید
دوستدار همه شما . . .
محمد مهدی اسکندری (شاهد)
به گزارش خبرنگار مهر، شهید شهریاری در این متن آورده است: اینجانب در کنکور سراسری سال 1363 با کسب رتبه دوم در سهمیه مربوطه در رشته الکترونیک دانشگاه صنعتی امیرکبیر پذیرفته شده و پس از فراغت تحصیل در کنکور کارشناسی ارشد مهندسی هسته ای شرکت کرده و با کسب رتبه اول تحصیلات خود را از سال 1369 در دانشگاه صنعتی شریف آغاز کردم.
در بخش های دیگری از این سوابق آمده است: در سال 1371 نیز دوره کارشناسی ارشد خود را به پایان رساندم و با توجه به کسب رتبه اول در دوره مذکور با استفاده از آیین نامه دانشجویان رتبه اول، در دوره دکتری علوم و تکنولوژی هسته ای دانشگاه صنعتی امیرکبیر پذیرفته شدم. تحصیلات دوره دکتری خود را نیز در سال 1377 به پایان رسانده و از آبان ماه 1377 نیز به عنوان عضو هیئت علمی در دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی امیرکبیر مشغول به کار شدم..

خوشحالم که میبینم دوستای چنین درسخونی دارم ولی دوستان بعضی وقت ها به وبلاگ سری بزنید
دوستدار شما